برای کسب اطلاعات بیشتر کلیک کنید


با سلام. به وب اختصاصی بنده در میهن بلاگ خوش آمدید. امیدوارم لحظات خوشی را در وب سمندر سپری کنید... راستی نظرات خود را از ما دریغ نکنید برای هر ایرانی
آیا می دانید که
یکشنبه 12 اسفند 1386  09:03 ق.ظ    ویرایش: شنبه 17 بهمن 1388 01:55 ب.ظ
نوع مطلب: پزشکی ،اطلاعیه ها ،

کاربران عزیز می توانند نظرات خود را برای ما بفرستند. Smiley

   


نظرات()   
آیا می دانید که
یکشنبه 12 اسفند 1386  09:03 ق.ظ    ویرایش: شنبه 17 بهمن 1388 01:52 ب.ظ
نوع مطلب: شعر ،

این شعر از کیست؟

 راستی  اگر امکان دارد بیت آخر را هم کامل کنید متشکرم.

 

سر خوش  ز سبوی غم پنهانی خویشم           چون  زلف  تو  سرگرم  پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش                    چون  آینه  خو   کرده  به  حیرانی  خویشم

لب باز نکردم به خروشی  و فقانی                    من    محرم    راز   دل   طوفانی   خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی          عمری  است  پشیمان  ز  پشیمانی خویشم

از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم            شرمنده    جانان    ز    گرانجانی    خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر        افسرده دل از خویشم و زندگانی خویشم

هر چند امین بسته دنیا نیم                              اما  دلبسته  یاران  . . . .

   


نظرات()   
آیا می دانید که
یکشنبه 12 اسفند 1386  08:03 ق.ظ    ویرایش: شنبه 17 بهمن 1388 01:48 ب.ظ

بچه ها در انتخابات مجلس شورای هفتم شرکت می کنید؟

می دونستم میگید بله.

افسوس من یکی که نمی توانم رأی بدهم و اِلا حتماً پای صندوق های رأی می رفتم؛

...

خوشا به حالتان 

   


نظرات()   
آیا می دانید که
یکشنبه 12 اسفند 1386  08:03 ق.ظ    ویرایش: شنبه 17 بهمن 1388 01:47 ب.ظ
نوع مطلب: داستان ،مطالب قرآنی ،

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1-   روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2-   هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم.

 

   


نظرات()   

برای هر ایرانی

سمندر دوباره به خانه بازگشت